درامِ وجودیِ انسان در آستانهٔ فروپاشی

بازخوانیِ کتاب ایوب: از الهیاتِ تاجرانه تا شهودِ آزادگی

اکبر صادق نژاد

9/12/20261 دقیقه خواندن

درامِ وجودیِ انسان در آستانهٔ فروپاشی

بازخوانیِ کتاب ایوب: از الهیاتِ تاجرانه تا شهودِ آزادگی

در تاریخ ادبیات و متون کهن، آثاری وجود دارند که گذر قرن‌ها نه تنها آن‌ها را غبارگرفته نمی‌کند، بلکه با هر بحران انسانی و هر رویکرد سرکوبگرانه‌ای، ابعاد تازه‌ای از حقیقت را در آن‌ها می‌توان دید. کتاب ایوب در مجموعه‌ی متون کتاب مقدس، در راس این آثار قرار دارد. برخلاف پندار رایج و سنتی که از ایوب تنها تصویری از یک «مردِ صبور، بی‌زبان و مطیع» ساخته است، متن اصلی کتاب ایوب روایتی بس شجاعانه، عمیق و معترض دارد. این متن داستانِ تسلیمِ کورکورانه در برابر ظلم به نام خدا نیست، بلکه روایتی است از نبردِ انسان برای حفظ شرافت، وجدان و آگاهی در برابر الهیاتی که می‌کوشد توجیه‌گرِ رنج و سرکوب باشد.

نویسندهٔ ایوب، که حکیمی نواندیش و شاعری بس چیره دست بوده، برای انتقال این پیام عمیق، یک گزارش خشکِ تاریخی ارائه نداده است. او با شناختِ شگفت‌انگیزی که از روانِ انسان داشته، یک درامِ چندلایه و شبیه‌سازیِ ذهنی خلق کرده است. او شخصیت‌هایی را بر صحنه آورده که هر یک تجسدِ یکی از آواهای درون روان انسان یا یکی از مکاتب فکری و عقیدتی جامعه‌اند. وقتی انسان در آستانهٔ فاجعه قرار می‌گیرد—آنجا که تمام تکیه‌گاه‌های مادی، امنیت، آبرو، سلامت و عزیزانش در خطر فروریختن هستند—دچار یک دیالکتیک و نبرد سخت درونی می‌شود. کتاب ایوب، صحنهٔ بازسازیِ همین نبرد است.

داستان با تصویری از یک زندگیِ آراسته و پربرکت آغاز می‌شود؛ ایوب مردی پارسا در سرزمین عُوص است که خانواده، ثروت و ایمانی استوار دارد. اما نویسنده بلافاصله صحنه را به پرده‌ای دیگر منتقل می‌کند: «دربار آسمانی». در میان حضور فرشتگان، شخصیتی به نام «ها-سلطان» () یا همان دادستان و مدعی وارد می‌شود. در اینجاست که معما و پرسش کلیدی داستان مطرح می‌گردد. مدعی از خدا می‌پرسد: «آیا ایوب بی‌جهت و بدون پاداش از تو می‌ترسد؟ آیا به این دلیل نیست که گرد او و دارایی‌اش حصاری از امنیت کشیده‌ای؟» این پرسش، قلبِ تپندهٔ کتاب ایوب است. این صحنه مطرح می‌شود تا تمایز میان «ایمان تاجرانه» و «ایمان وجودی» آشکار گردد. ایمان تاجرانه، پرستشی است بر پایه معامله و سود؛ یعنی خدا را تا زمانی می‌پرستیم که به ما امنیت، سلامت و رفاه می‌دهد. اما آیا ایمانی وجود دارد که خالص، آزادانه و بی‌نیاز از پاداش مادی باشد؟ ایمانی که حتی اگر تمام داشته‌های دنیا گرفته شوند، بر حقیقتِ وجدان و پیوندش با سرچشمهٔ هستی بایستد؟

ناگهان طوفانی از بلایای پیاپی بر زندگی ایوب نازل می‌شود. در یک روز، تمام اموالش به غارت می‌رود، خدمتکارانش کشته می‌شوند و ۱۰ فرزندش در حادثه‌ای دلخراش زیر آوار خانه می‌میرند. سپس در گام بعدی، جسمِ خودِ ایوب به بیماری پوستیِ جانکاهی مبتلا می‌شود، به طوری که بر خاکستر می‌نشیند و تن خود را با سفال‌شکسته‌ای می‌تراشد. در لایهٔ بیرونی، ایوب همه چیز را باخته است. اما نبرد واقعی در درون روان او آغاز می‌شود؛ جایی که آواهای مختلف برای تعیین تکلیفِ او شروع به سخن گفتن می‌کنند.

نخستین آوا، آوای «عقلانیت ابزاری و تسلیمِ مصلحت‌جویانه» است که در زبان همسر ایوب تجسد می‌یابد: «خدا را نفرین کن و بمیر!» این صدا می‌گوید بازی تمام شده است؛ کوتاه بیا، صورت‌مسئله را پاک کن و خودت را خلاص کن! اما ایوب این تسلیمِ منفعلانه را رد می‌کند؛ او حاضر نیست وجود و حقیقتِ خود را به نیستی بسپارد.

سپس آوای دوم وارد می‌شود: «الهیاتِ سنتی، مکانیکی و جزم‌اندیش» که در وجود سه دوست ایوب (الیفاز، بلدد و صوفر) تجسد می‌یابد. آن‌ها برای همدردی می‌آیند و هفت روز در سکوت می‌نشینند، اما وقتی لب به سخن می‌گشایند، منطقِ بی‌رحمانه‌ای را پیش می‌کشند. الهیات آن‌ها بر یک فرمول ساده استوار است: خدا عادل است، پس هیچ بی‌گناهی رنج نمی‌کشد؛ بنابراین، چون تو داری رنج می‌کشی، حتماً پنهانی گناهی بس بزرگ مرتکب شده‌ای! اعتراف کن، توبه‌نامه‌ای بنویس و زبان به شکایت نگشا! این صدا، بازتاب همان تفکری است که در طول تاریخ، زیر پوشش دین، مظلوم را متهم می‌کند تا ساختارِ حاکم را پاک و مقدس نشان دهد. آن‌ها به ایوب فشار می‌آورند که برای حفظ الهیاتِ آنان، به گناهِ نکرده اعتراف کند.

اما ایوب در برابر این فشارِ خردکننده می‌ایستد. او حاضر نیست برای خشنود کردن مفسران متعصب، به وجدانِ خود دروغ بگوید. ایوب نقاب از چهرهٔ تقوای دروغین دوستانش می‌کشد و صریحاً می‌گوید: «آیا می‌خواهید به طرفداری از خدا سخنان ناپایدار بگویید و برای او فریبکاری کنید؟» (ایوب ۱۳: ۷). ایوب درک می‌کند که دفاعِ دروغین از خدا و توجیه ناعدالتی، عین کفر است. فریادهای دادخواهانهٔ ایوب، طنینِ همان شکایات عمیقی است که در «مزامیر داوود» به چشم می‌خورد؛ آنجا که داوود می‌نالد: «خدای من، خدای من، چرا مرا ترک کرده‌ای؟» (مزمور ۲۲: ۱) یا در کتاب «جامعه» که می‌نویسد: «دیدم که زیر آفتاب به جای انصاف، شرارت است و به جای عدالت، بیدادگری» (جامعه ۳: ۱۶). ایوب نشان می‌دهد که دادخواهی و اعتراض به ناعدالتی، نه تنها کفر نیست، بلکه اصیل‌ترین شکل از طلبِ حقیقت است.

در میان این کشمکش سنگین، پس از آنکه سه دوست از پاسخ دادن بازمی‌مانند، آوای چهارم ناگهان وارد صحنه می‌شود: «الیهو». او جوان‌ترین فرد جمع است و تجسدِ الهیاتِ نواندیش، خیرخواهانه اما سخت مغرور و خودخواه است. الیهو که از تندیِ سخنان ایوب و در درماندگی سه دوست خشمگین شده، مدعی می‌شود که دانش کامل دارد (ایوب ۳۶: ۴) و الهیات جدیدی را مطرح می‌کند: «رنج، لزوماً مجازات گناهان گذشته نیست، بلکه تأدیب و تربیتی است برای جلوگیری از گناهان آینده!» الیهو رنج را ابزاری الهی می‌داند که می‌خواهد انسان را از غرور بازدارد و او را به بازگشت و توبه دعوت کند.

این آوا در روان انسان بسیار گول‌زننده است؛ زیرا لباسِ خیرخواهی، رشد و اصلاح بر تن دارد. اما الیهو نیز در نهایت همان مسیر دوستان را می‌رود: او نیز حاضر نیست بپذیرد انسان می‌تواند بدون هیچ گناه یا نیازی به تأدیب، دچار رنجی ناخواسته و عریان شود. او می‌خواهد با مفهوم «تأدیب»، صورت‌مسئلهٔ رنج بی‌دلیل را پاک کند. با این حال، کلام او حسی از «امید به بازگشت و انتظار بخشش» را نیز در خود دارد؛ صدایی که اگرچه آلوده به تکبر بشر است، اما همانند ابزارهای غیرمنتظره‌ای که خدا در تاریخ برای تحرک فکری استفاده می‌کند (همچون سخن گفتن از زبان خر بلعام در سفر اعداد ۲۲)، ذهن ایوب را برای عبور از آخرین لایه‌های منطق بشری آماده می‌سازد.

در اوج این دادخواهی‌ها و پس از سخنان الیهو، ناگهان خداوند از میان گردباد ظاهر می‌شود. خدا الیهو را تایید نمی‌کند و ورود خود را با این آیه آغاز می‌کند: «این کیست که تدبیر را با سخنانِ بی‌دانش تاریک می‌سازد؟» (ایوب ۳۸: ۲). خدا افق دید ایوب را می‌گسترد؛ ده‌ها پرسش از عظمت آفرینش مطرح می‌کند و تصویر دو موجود سهمگین را پیش چشم او می‌افرازد: بهیموت (عظیم‌ترین جنبنده) و لویاتان (اژدهای آشوب و دریاها). این صحنه، راز نمادینِ فوق‌العاده‌ای دارد. همان‌طور که در سفر اعداد، موسی «مار برنجی» را در بیابان برافراشت تا بنی‌اسرائیل با نگاه کردن به تصویرِ همان چیزی که عامل مرگشان بود شفا یابند (سفر اعداد ۲۱: ۹)، خدا نیز در اینجا تصویر «لویاتان» (نماد آشوب و شر) را می‌افرازد. خدا به ایوب نشان می‌دهد که جهان بسیار بزرگ‌تر، پیچیده‌تر و عمیق‌تر از کادرهای تنگِ ذهنی و ترازوی کوچکِ اخلاقِ انسان‌محور است. موجوداتی که در چشم انسان «آشوب‌گر و خطرناک» به نظر می‌رسند نیز در نظم کلان الهی مقهور و دارای جایگاهند.

با این شهود، بتِ «خودمرکزپنداری انسان» در ذهن ایوب می‌شکند. او می‌فهمد که نباید خدا را در قالب فرمول‌های دستی و ساختارهای فکری زمانه‌اش محصور کند. ایوب می‌گوید: «پیش از این درباره تو شنیده بودم، اما اکنون چشمانم تو را می‌بیند» (ایوب ۴۲: ۵). این همان عبور از «دینِ شنیداری و تقلیدی» به «شهود و آگاهیِ رو در رو» است؛ نویدی که بعدها در کلام ارمیای نبی نیز طنین‌انداز شد که «شریعت خود را در ضمیر ایشان خواهم نهاد و بر دل‌هایشان خواهم نوشت» (ارمیا ۳۱: ۳۳).

در فصل پایانی داستان، بزرگ‌ترین تحول الهیاتی رخ می‌دهد. خداوند رو به الیفاز (نمایندهٔ مفسران سنتی) کرده و می‌فرماید: «خشم من بر تو و دو دوستت افروخته شده، زیرا دربارهٔ من مانند بنده‌ام ایوب، سخنِ راست نگفته‌اید» (ایوب ۴۲: ۷). خدا تمام کسانی را که متظاهرانه از او دفاع می‌کردند و انسان رنج‌دیده را گناهکار می‌خواندند محکوم می‌سازد و در مقابل، ایوبِ معترض و حقیقت‌جو را «بندهٔ راستگو» می‌نامد.

بازگشت اموال و برکت به ایوب در پایان داستان، بازگشت به الهیات تاجرانه نیست؛ بلکه تجلیِ تغییر نسبتِ انسانِ آزادشده با ثروت و جهان است. ایوب که پیش‌تر ممکن بود ثروت را تکیه‌گاه یا بت خود بداند، اکنون انسانی آزاد است که بت‌های ذهنی‌اش فرو ریخته، از تعلقات رها شده و تحت حاکمیت و نور آگاهی الهی زندگی می‌کند. همان‌گونه که عیسی مسیح بعدها در خطبه بالای کوه فرمود: «نخست ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید که همه این چیزها نیز به شما عطا خواهد شد» (انجیل متّی ۶: ۳۳). ایوب به ما یاد می‌دهد که حتی در تاریک‌ترین طوفان‌های روحی و فشارهای اجتماعی، می‌توان بر شرافتِ وجدان ایستاد، بت‌های ساخته‌شده به نام دین را متلاشی کرد و به آزادی و آگاهی واقعی دست یافت.